۱۳۸۶/۱۲/۰۵

کانون وبلاگ نویسان ایران ( پن لاگ) تایید حکم اعدام آقای مهرنهاد وبلاگ نویس بلوچ را محکوم میکند و از همه وبلاگ نویسان و آزادیخواهان در ایران و جهان برای نجات جان آقای مهرنهاد کمک می طلبد.
آقای مهرنهاد وبلاگ نویس 28 ساله بلوچ و پدر سه فرزند , تنها جرمش ایجاد یک نهاد قانونی برای جوانان بلوچ بوده است. او پس از ده ماه شکنجه و اسارت به جرم واهی محاربه و ارتباط با گروههای غیر قانونی به اعدام محکوم شده است.
خانواده او معتقد هستند که به آقای مهرنهاد در اثر شکنجه آسیب جدی وارد شده و حکم اعدام برای از بین بردن مدرک جرم صادر شده است با تایید حکم اعدام این حکم هر لحظه ممکن است به اجرا در آید.
کانون وبلاگ نویسان ایران بدعت اعدام وبلاگ نویسان را به شدت محکوم میکندو از همه وبلاگ نویسان دعوت میکند که از روز چهارشنبه اول اسفند به مدت یک هفته نام وبلاگ خود را به "مهرنهاد را آزاد کنید" تغییر دهند .کانون وبلاگ نویسان ایران از وبلاگ نویسان و آزاداندیشان میخواهد که در طول این هفته همه تلاش خود را برای لغو حکم اعدام و آزادی یعقوب مهرنهاد به کار گیرند و با تماس با وبلاگ های دیگر و ارگانهای حقوق بشر در هر شهر و کشوری که هستند از اجرای این حکم ناعادلانه جلوگیری کنند.
باشد که تلاش همگانی ما انسان بیگناهی را از طناب دار برهاند.
کانون وبلاگ نویسان ایران((پن لاگ)

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Cloob :: Mohandes :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

۱۳۸۶/۱۱/۰۵

بيانيه شورای ملی مقاومت ايران

تحريم نمايش انتخابات در رژيم ولايت فقيه
۱.قراراست تاپايان سال جاري نمايش موسوم به « انتخابات » براي تعيين جمعي كه مجلس هشتم آخوندها را تشكيل خواهند داد ,برگزارشود. امروز,نزديك به سه دهه پس ازاستقرارنظام ولايت فقيه كه در تعارض آشكار با حق حاكميت مردم ايران است ، كسي دربارة ماهيت « انتخابات» چنين نظامي دچارتوهم نيست. آخوندهاي حاكم هم بارها به صراحت بيان كرده اند كه مشروعيت رژيمشان را نه از« پائين », يعني از آراي مردم ,بلكه از« بالا» , از« اراده الهي » كسب كرده اند وانتظاري كه ازاين نوع سيركهاي انتخاباتي دارند ، اثبات« مقبوليت » رژيمشان است .
۲. نمايش انتخاباتي رژيم با قيدوبندهاي سفت وسختي كه برداوطلبان شركت دراين رقابتها تحميل ميكند وراه را ازهمان آغازحتي برمنتقدان وفادار« خودي » مي بندد, عملا به ميدان بسته يي براي بروزتضادهاي دروني باندهاي حاكم مبدل مي شود. بدين ترتيب حاصل اين آزمون « مقبوليت », تعيين وثبت تعادل قواي درون حاكميت درمقطع انتخابات است كه علي الاصول مي بايست ازآن پس درتعيين سياستهاي هيأت حاكمه نقشي اساسي داشته باشد .هم ازاين روست كه هرباردرفصل « انتخابات » جنگ دروني دستة گرگهاي حاكم شعله ورمي شود. هرچند كه مقام ولايت و«حكم حكومتي» چندان جايي براي بازيهاي پارلماني دراين نظام باقي نمي گذارد.
۳. اگراين بارشعله هاي اين جنگ دروني بيش ازهرزمان ديگردرگذشته زبانه مي كشد,به علت آن است كه دراوج تضادهاي مردم با حاكميت و دربحبوحة درگيريهاي منطقه يي وبين المللي رژيم , دوران تدارك انتخابات با سفررئيس جمهورآمريكا به خاورميانه , كه يكي ازهدفهاي عمده اش تشويق كشورهاي عرب حوزة خليج فارس به ايستادگي دربرابرتهديد رژيم ايران است , همزمان شده است .
اين همزماني خامنه اي را واداشته است كه شخصا, به نحوي مستقيم وباتوپ وتشري غيرمعمول واردصحنه شود تا باند مورد نظرخودرا تقويت وباندهاي رقيب را ازميدان به دركند . او, كه قبلا ,درسفرش به يزد , گفته بود كه اگرروزي برقراري روابط با آمريكا را به نفع رژيم بداند, خود براي اقدام دراين زمينه پيش خواهد افتاد , درسخنراني ۱۹ ديماهش درقم , باخشمي بي سابقه هشدارداد « دوروزقبل ازاين , بوش رئيس جمهورآمريكا , گفت ماازفلان دسته درايران حمايت مي كنيم . اين ننگ است براي هركس كه آمريكا بخواهد اورا تحت الحماية خود بگيرد » .« كساني هستند كه مزدورآنها هستند , نوكرآنها هستند ,.. مرزهايتان را بااينها هم روشن ومشخص كنيد» . دوروزبعد ، احمدخاتمي ، درنمازجمعة تهران ، با استنادبه حرفهاي خامنه اي ، با رقيبان اتمام حجت كردو گفت: « گروهي كه مورد حمايت بوش قرارگرفته اند , اگربيانية شديد اللحني صادركردند كه فبها ، امااگرصادرنكردند مطمئن باشند مردم درانتخابات به آنها رأي نمي دهند واين تحقق عملي شعارمرگ برآمريكاست» .بدين ترتيب به نظرمي‌رسد كه اتهام تباني با دشمن خارجي ، كه ازهم اكنون برميدان دعواي گرگها سايه افكنده، سلاح عمدة باند غالب براي تضعيف هرچه بيشترباندهاي رقيب خواهد شد.
۴. دستپاچگي رژيم براي اثبات « مقبوليت » خود دراين موقعيت حساس ، ازرقم سازيهاي متناقض دستگاههاي اجرائيش هم پيداست . ادارة ثبت احوال , شماردارندگان حق رأي درانتخابات مجلس هشتم را ۴۳ ميليون وهفتصد هزارنفراعلام كرده است ، درحالي كه براساس اطلاعات مركز آمارايران درسرشماري سال ۱۳۸۵، جمعيت كشور ۷۰ ميليون وپانصدهزارنفراست كه ۴۹ ميليون وپانصد هزارنفرشان درآبانماه ۱۳۸۶ هيجده ساله به بالا بوده اند. بدين ترتيب بااحتساب متولدان آبان تا اسفند وكسرفوت شدگان هيجده ساله به بالا طي سال اخير، تعداد دارندگان حق رأي درانتخابات مجلس هشتم از۵۰ ميليون نفرتجاوز مي كند ،يعني بيش از۶ ميليون نفربا رقم اعلام شده ازطرف ادارة ثبت احوال اختلاف دارد. رقمسازي و اعلام عدد و رقمهاي ساختگي از روشهاي شناخته شده درنمايشهاي انتخاباتي رژيم است.
درموردآخرين نمونه (نمايش انتخابات رياست جمهوري احمدي نژاد در خرداد وتير ۱۳۸۴) در بيانيه شوراي ملي مقاومت درهمان زمان خاطرنشان شده بودكه ولي فقيه، به وسيلة سپاه و بسيج و با عريان ‌ترين شيوه‌هاي تقلب و تهديد و ارعاب، رفسنجاني را مجبور کرد در شکوه نامة خود به «خدا پناه ببرد»، عبارتي كه در فرهنگ عامه بيانگر ناچاري و مواجه شدن با زورگويي است. چند هفته بعد از پايان نمايش انتخاباتي و درحالي كه آخوند خاتمي و آخوند كروبي و ديگرسردمداران رژيم با كاربرد اصطلاحاتي از قبيل «بداخلاقي» از تقلبهاي سازمانيافته صحبت مي‌كردند، مديرکل حقوقي وزارت کشور در كابينة خاتمي گفت: «آن‌چه مبني بر تخلفات در انتخابات رخ داده، جرم است و بايد به عنوان جرم با آن برخورد شود و براي اين تخلفات نبايد واژه‌هايي چون بداخلاقي را به كار برد». وي اضافه كرد: «همان‌طور كه آقاي كروبي هم عنوان كردند، اين موضوع مثل ماجراي قتلهاي زنجيره‌يي يك غدة سرطاني است كه در يك دستگاه رشد كرده است» (خبرگزاري ايسنا -۲۰تير۸۴).
نمونة آموزنده و بسيار جالب توجه ديگر، اعترافات اخير باند خاتمي در باره درصدآراي نمايندگان مجلس كنوني رژيم است، كه شوراي ملي مقاومت در پايان سال ۱۳۸۲ برآن انگشت گذاشته بود، واكنون، پس از ۴سال، در بحبوحه جنگ گرگها در آستانه انتخابات مجلس ارتجاع مورد اذعان دارودسته خاتمي قرار مي‌گيرد . عبدالله رمضان زاده قائم مقام دبيركل باند مشاركت، كه درگذشته سخنگوي دولت خاتمي بود، هفتة گذشته در منتهاي استيصال در برابر باندغالب گفت: «چه کنيم که بسياري از راهيافتگان به اين مجلس، زير ۱۰درصد از آراي افراد واجد شرايط در محلهاي انتخاباتي خود را ،آن هم در حالتهاي غير رقابتي و بدون رقيب، کسب کرده اند و نمي توانند در مقابل دولت عکس العملي نشان بدهند». سايت «براي فردا» روز ۲۲دي، ضمن درج اظهارات رمضان زاده، افزود:«قائم مقام دبير كل جبهه مشاركت با نااميدي از مجلسي که برخي راهيافتگان آن حتي زير ۵/۲ درصد از آراي واجدين شرايط را کسب کرده اند، وادادگي را يکي از اصول اين افراد خواند».
۵. طبيعي است كه مردم ستمديدة ايران درانتخابات كاذبي كه براي پايمال كردن حق حاكميت آنها به راه انداخته مي شود وبيش ازهرچيز ميداني براي تسويه حساب باندهاي ظالم وغارتگرحاكم است, شركت نخواهند كرد و آن را تحريم مي‌كنند . براين اساس، هرنوع مشاركت دربازارگرمي براي اين نمايش انتخاباتي هم معنايي جز مشاركت درسركوب وخفقان وخيانت به مصالح عالية مردم ايران ندارد.
مسئول شوراي ملي مقاومت آقاي مسعود رجوي، درپيام ۱۲تيرماه امسال، خطاب به حاميان مقاومت درخارج كشور گفت:« يك لحظه فرض كنيد كه طلسم اختناق در ايران آخوند‌زده شكسته و اجتماعات و انتخابات آزاد بدون هرگونه محدوديت، امكان‌پذير است. در اين‌صورت به‌سادگي مي‌توان اين حقيقت را دريافت كه هر يك از شما قطعاً بيش از هزار بار، تكثير وطنين‌انداز مي‌شويد. هركس كه در اين حقيقت ترديد دارد، هم‌چنان كه بارها و بارها گفته‌ايم، مي‌تواند بخت رژيم نامشروع آخوندي را در برابر مريم و مقاومت برحق مردم ايران، در يك انتخابات آزاد تحت نظر ملل متحد بر اساس اصل حاكميت مردم (و نه ولايت فقيه) در داخل ايران بيازمايد. چيزي كه ربع قرن است بر آن پاي مي‌فشاريم اما رژيم آخوندي هرگز به آن تن نداده و نخواهد داد».
شوراي ملي مقاومت ايران
۳۰دي ۱۳۸۶

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Cloob :: Mohandes :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

۱۳۸۶/۱۰/۳۰

اولین نفر
«از کتاب «درنگی نه، که درندگان در راهند

«اولین نفر» که جلای وطن کرد، سیاسی بود. بعد پدر و مادرش که دلتنگ و نگران فرزندشان بودند آمدند. بعد همه ی فامیل، برادران، خواهران، عمه ها، خاله ها، عموها و دایی ها با اهل بیت سرازیر شدند و این هجرت، بخاطر اولین نفر بود که ممنوع الورود بود و فامیل تاب هجرانش را نداشت.

« اولین نفر» زیاد هم سیاسی نبود. سیاسی بودن اگر قبل از انقلاب باعث بزرگی و نام می شد بعد از شکست انقلاب، جز سرافکندگی و تحقیر ثمری نداشت. پس آدم چه مرضی داشت که در چنین جوی سیاسی باشد و همه ی کاسه کوزه ها بر سر ناتوانش بشکند؟

«اولین نفر» پس از ماه ها دربدری در کوه و کمر و آوارگی در این کشور و آن کشور همین که پایش در سر زمینی بیگانه استوار شد مبارزه را که کاری پُر دردسر بود و آب و نانی هم به همراه نداشت به کناری نهاد و به دنبال کاری مفید و فرهنگی رفت و در این رهگذر ناگهان به یاد کتاب افتاد. فروش کتاب هم کاری فرهنگی بود و هم پُرصرفه. فروختن یک کتاب پنج تومانی به قیمت پنج دلار و فروش هر دلار به مبلغ دویست تومان یعنی دست به خاک زدن و از آن طلا ساختن! این شغل بی درد سر به کسی ضرر نمی زد. هدف «اولین نفر» افزایش دانش خریداران بود و هم این موجبات تشویق و دلگرمی این فروشنده فرهنگ پرور را فراهم می آورد.

وقتی کتاب فروشی «اولین نفر» باز شد، می شد با کمی دقت، تک و توک کاردستی و سماور و قوری ایران را دید که لابد برای زیبایی و دکور به کار گرفته شده بود اما از آنجا که ایرانیان فرهنگ دوست، علاقه ی بیش از اندازه به خرید این کاردستی ها و سماور ها و قوری ها نشان دادند، « اولین نفر» ناگزیر آنها را فروخت و به خواست علاقمندان هنر پرور، قسمت اعظم مغازه را از این آثار هنری پُر کرد. حال می شد تک و توک کتابهایی هم در این کتاب فروشی پیدا کرد!

«اولین نفر» از این سئوال یک مُشتری که پُرسیده یود: آیا می شود سماور ایران را فروخت اما چای ایران را نه، دچار چنان عذاب وجدانی شد که تا چای ایران به مغازه اش وارد نشد خواب به چشمانش راه نیافت. چای لاهیجان وارد شد اما مشتریان با ذوق به این اندک قانع نبودند. می شد چای ایرانی نوشید بدون آنکه آب لیموی « یک و یک» چاشنی آن کرد؟ آب لیموی « یک و یک » هم آمد. آب لیموی «یک و یک» آدم را به یاد چه چیزی می اندازد؟معلوم است، کله پاچه و مغز. کله پاچه و مغز هم فراهم شد. کله پاچه از ذبح حرام، آن هم برای ایرانیان به هر حال سُنتأ مسلمان؟ حلالش فراهم شد. حلال بدون لاالله الا الله؟ نمی شد. تابلوی نفیس خاتم کاری لاالله الا الله هم بالا رفت.

زمستان آمد. تاریکی، برف و باران و شب سیاه و طولانی یلدا در زیر آسمان خاکستری رنگ کشوری بیگانه. در این شب سُنتی و تاریخی در ایران چه می کردند؟ حافظ می خواندند. دیوان حافظ برای فروش موجود بود اما آجیل و خربزه و تنقلات شب یلدا، نه، نبود. چه مُصیبتی!

می شد کله پاچه ی حلال و آب لیموی «یک و یک» خورد، در کنار سماور ایرانی نشست و فال حافظ گرفت و غزلهای ناب حافظ را بدون حضور خریزه مشهد خواند؟ نمی شد. چه جان فشانی ها شد که خربزه ها به موقع واردشود. درست یک شب قبل از شب موعود. دادن این خبر بهجت اثر به خیل عظیم دوستداران خربزه مشهد، فداکاری قابل تحسینی بود که «اولین نفر» با مداومت و استقامت شایان توجه انجام داد. در یک چشم به همزدن تعداد بی شماری جلوی کتابفروشی به صف ایستادند و برای ورود این خربزه ها ابراز احساسات کردند. خوشبختانه خربزه به همه رسید و همه ی مشتاقان، با دست پُر و دلی شاد به خانه بر گشتند.

تجربه هیجان انگیز رسیدن خربزه در آخرین لحظه و شادی مردم از این رویداد مُهم، «اولین نفر» را به فکر وا داشت که تا دیر نشده و فرصت باقی است تدارک عید سعید باستانی را ببیند و کار ورود هفت سین و شیرینی و تنقلات ایرانی را آغاز کند. هر چه قنادی های هموطن تلاش کردند که «اولین نفر» را از این کار منصرف کنند و خودشان عین شیرینی های وطنی را بپزند و با قیمت ارزان به او بفروشند، زیر بار نرفت. شیرینی های ایران حال و هوای دیگری داشت. رنگ ایران را داشت. بوی ایران را داشت. شِکر ایران و آرد ایران در آن به کار رفته بود و از همه مُهمتر حاصل زحمت کارگر ایرانی بود و البته بهره ی کلانِ خرید به تومان و فروش به دلار را هم نمی بایست فراموش کرد.

پس، بعد از استقبال قابل توجه مردم از سماور و کاردستی و آب لیموی «یک و یک» و کله پاچه ی حلال و خربزه و آجیل، نوبت به هفت سین و شیرینی جات رسید و از آنجا که شب قبل از سال نو ماهی شور می طلبید این مُهم نیز فراهم شد.
از تُخم مُرغ ایرانی تا شیر آدم ایرانی، همه چیز مهیا بود.

همه نوع تخم آمد. از تخم گشنیز تا تخم ماهی. حتا همه ی ماهیانِ تُنگِ بلور سفره ی هفت سین، به دریای خزر سفارش داده شد.

«اولین نفر» از کسانی که سیاسی مانده بودند و مخالف پیشرفت آدمهای فعالی مثل او بودند دل پُر خونی داشت و هر چه فکر می کرد علت مخالفت آنها را نمی فهمید. این یک دندگی و سخت گیری چه معنایی داشت؟ اگر این مخالفان طعم محصولات کشور را در لحظه های حساس تاریخی _ آن هم در غُربت _ چشیده بودند، عاشقی از یادشان می رفت و دیگر با این تئوری های بی سر وته، در این امر خیر کار شکنی نمی کردند. اینها تا کی می خواستند یک لا قبا راه بروند و از گرسنگان و محرومان دفاع کنند؟

«اولین نفر» با آنکه بخوبی می دانست که نمونه ی محصولات صادراتی، حتا در پُشت ویترین لوکس ترین فروشگاه های ایران نیز وجود ندارد حملات مخالفان را نا عادلانه می پنداشت. حتمأ تقاضا وجود داشت که این محصولات ویژه ی هموطنان فراری عرضه می شد، و گر نه اگر تبعیدیان از خوردن و خریدن این کالاها به نفع دهانهای گرسنه ی کودکان هموطن، خودداری می کردند اجناس صادراتی روی دست رژیم می ماند و لاجرم به مصرف مردم داخل کشور می رسید.

چهارشنبه سوری در راه بود و اسباب برگزاری این روز تاریخی فراهم نبود. آدمهایی که تخم هیچ کس را نمی خوردند جز تخم مرغ وطنی را، آدمهایی که هیچ آبی راضی شان نمی کرد جز آب لیموی «یک و یک»، آدمهایی که هیچ فیلمی را نمی دیدند جز فیلمهای خط خطی یوسف و زلیخا را، آدمهایی که هیچ بادمجانی را نمی خوردند جز بادمجان بم را، آدمهایی که این همه میهن پرست بودند و از شدت عشق به هموطنانشان حتا به ناچار لقمه ی دهان آنان را وارد می کردند و به یاد شکم گرسنه ی اقوامشان با اشک و آه و خون دل می خوردند، نتوانستند این بار نیز عِرق ملی خود را زیر پا بگذارند و از روی آتشی بپرند که با چوب بیگانه می سوخت. چه لذتی داشت بر پایی ِ چهارشنبه سوری و پریدن از روی آتشی که بُته هایش از جنگل ماسوله نبود.
طوماری از امضای هزاران هزار ایرانی دلسوخته به «اولین نفر» فرستاده شد. برای «اولین نفر» آوردن بُته از ایران ممکن نبود و صرف هم نداشت.

فکری در سرش جرقه زد که از تصور آن بندبندش لرزید. می شد این مشکل بزرگ را با تورهای نوروزی به ایران حل کرد. به زبان آوردن این کشف، اما،شهامت می خواست. چگونه می شد با آدمهایی که برای میهن دربند، یقه شان را جر می دادند و از جهنم یک رژیم آدمکش گریخته بودند این فکر را در میان گذاشت؟ خدای ناکرده این گروه پناهنده سیاسی بودند. مگر می شد به آنها پیشنهاد کرد که بخاطر بُته ی آتش چهارشنبه سوری به آرمانهای خود پشت پا بزنند و تازه اگر آنها هم رضایت می دادند چگونه می شد رضایت رژیم را برای این سفرها جلب کرد؟ چگونه می شد این گروه را که به هنگام ورود به کشورهای پناهنده پذیر تن و بدن زخمی شان را نشان دادند، حکم جلبشان را نشان دادند و عکسهای پاره پاره و غرقه به خون نزدیکانشان را نشان دادند تا ثابت کنند که جانشان در خطر است، به دولت ایران بعنوان توریست جا زد؟ برای «اولین نفر» مسلم بود که حتا اگر رژیم ایران نرمش نشان دهد، پناهندگان نمی پذیرند. آن هم پناهندگانی که خطر کردند و از مرزهای پُر خطر گذر کردند تا در کشوری دیگر آزادانه فریاد اعتراض سر دهند. نه، غیر ممکن بود که آنان به این خفت تن در دهند.

با اینهمه «اولین نفر» فکرش را با اولین نفری که به او اعتماد داشت در میان گذاشت و مورد خشم و اعتراض قرار گرفت: «شدنی نیست. نه، هرگز ، از دو طرف شدنی نیست. نه دولت قبول می کند و نه ملت.» اما دولت زودتر از ملت، به «شدنی» بودن این فکر اندیشید. پناهنده ای که می پذیرد هموطنش در فشار اقتصادی و در فقر و گرسنگی باشد و صادرات کشور را نه برای ارزانتر بودن، بل که فقط برای زنده شدن خاطره ها و نوستالژی می خورد، کم کم نرم می شود و به گردش توریستی هم رضایت می دهد، پس ابتکار عمل را به دست گرفت و قبل از «اولین نفر» جنبید. درهای سفارتخانه هایش را به روی پناهندگان گشود، همان سفارتخانه هایی که تا هفته های قبل لانه ی جاسوسی نامیده می شد و از ترس اشغال مخالفان، کیلومترها در حفاظت پلیس و مقامات امنیتی بود.

«اولین نفر» سراسیمه شد. جنایتکاران رژیم، موقعیتی را که او قدم به قدم از آوردن اولین قطره آب لیمو تا تخمهای مختلف به زحمت فراهم آورده بود از چنگش درآورده بودند. تا آن روز او با هیچ آدم مشکوک و سفارتی ارتباطی نداشت و حتا از روبرو شدن با آنها پرهیز می کرد اما حالا که دشمن قصد داشت همه رشته هایی را که او با خون جگر بافته بود پنبه کند سکوت جایز نبود. از انصاف به دور بود که کلاهبرداران رژیم که هزار راه برای پُر کردن جیب هایشان داشتند به کسب ضعیف او چشم طمع بدوزند. خودش را راضی کردو کلاهش را قاضی، که با آنها در زمینه ی جلب توریست همکاری کند.

این کار از نظر «اولین نفر» این حُسن را داشت که او می توانست در جریان کارها قرار بگیرد و به موقع ضد ضربه را بزند. پس به خاطر نجات مبهن عزیز با قلبی شکسته و سری افکنده جام زهر را سر کشید و با گردن کج و شانه های آویزان به سفارت رفت. «اولین نفر» به خاطر رفاه هموطنان تبعیدی اش به آدم هایی که از دیدن ریختشان اکراه داشت «برادر برادر» گفت تا بالاخره دل سنگشان را نرم کرد و در صد بگیر فروش بلیط های سفر به ایران شد.

«کیش تور» آمد. مردم اعتراض کردند و همزمان که به قاچهای قرمز رنگ هندوانه های شریف آبادی گاز می زدند اشک در چشم و بُغض در گلو گفتند: «باید حیله ی رژیم را خنثی کرد» اما وقتی تبلیغ این پروازها را با صدای دوستان خود شنیدند به فکر فرو رفتند. با لاخره آنها هم کلاهی داشتند که قاضی کنند: «نباید این همه سخت گیر بود، خاک که مال ماست، مردم هم مردم ما هستند، این کار ما فقط یک ساعت خفت دارد، روبرو شدن با مأموران سفارت، و بعد همه چیز تمام می شود» و بعد به راستی که همه چیز به خوبی و خوشی تمام شد. «هواپیمایی ملی هما» هم آمد و دفتر و دستکش را علم کرد. حالا فقط آب لیمو نبود، خربزه و هندوانه و بادمجان و لیمو شیرین و تخم مرغ و تخم ماهی و سماور و کاردستی و دوغ آبعلی و سیخ و سماق نبود، خاک هم بود، خاک وطن، بوی کاگل، بوی سفالهای باران خورده، بوی تپاله ی گاو، بوی گندم و شالی، بوی ایران، بوی خوب و بد وطن.

پس سیل بزرگی از آوارگان مجروح و زخم خورده و تحت فشار، به وطن روانه شد. نیازی نبود که برای این سفر دلایل محکمی مثل ماندن در کشور و خدمت به هموطنان را ارائه دهند. همه ی جهان به پناهنده بودن آنها، به مظلومیت آنها، به تحت ستم بودن آنها، اذعان داشت. چه کسی نمی دانست که آنها خانمان خود را رها کرده اند و با پای جان از مرزها گریخته اند. این حق، حق پناهنده ی سیاسی یا انسانی برای آنها محفوظ بود و در برگ، برگ تاریخ با ورق زر نوشته بودندش. آنها هزاران هزار آواره ی پناهنده ی دور از وطن بودند پس چه لزومی داشت که یاوه سرایی مُشتی نادان آنان را از رفتن به وطن باز دارد؟ وطن مال آنها بود، به گروگان رفته بود. می خواستند به آنجا باز گردند و عزیزانشان را ببینند. از مش باقر بقال سر گذر را تا مش صادق فراش مدرسه را در آغوش بگیرند و از دلتنگی هایشان در غُربت بگویند. پس بدون اعتنا به یاوه های عده ای عقب افتاده که شعار های پوچ و توخالی می دادند دسته دسته رفتند و آمدند. تمام شعائر مذهبی هواپیماهای وطنی را هم رعایت کردند. مردان پیراهن های یقه بسته پوشیدند، ریش گذاشتند و زنان هفت قلم آرایش کرده ای که تا دیروز برای بیرون گذاشتن قسمتهای مختلف بدنشان با یکدیگر مسابقه می گذاشتند، خواهر فاطمه زهرا شدند و آنقدر محکم خودشان را در چادرها و چاقچورها پیچیدند که برادران سفارتی از این همه ناموس پرستی و ایمان آنها انگشت به دهان شدند.

وقتی چندین هواپیمای پُر و پیمان رفت و بر گشت و قبح عمل از میان رفت و مسئله ی سفر به ایران عادی شد، «اولین نفر»، به فکر ساختن ویلاهایی در کنار دریای خزر و فروش آن به پناهندگان افتاد. پس دوباره به خاطر سر بلندی وطن عزیز جام زهر را نوشید و این بار خود، برای بازدید سواحل ایران به وطن محبوب باز گشت. همه چیز همانگونه بود که او به هنگام ترک وطن وا گذاشته بود. دریا همان دریا بود. شایعه ی دروغ پردازان مبنی بر نابودی دریا کاملا پوچ و بی اساس بود. «اولین نفر» مردمی را می دید که تن به آب می سپردند و از آفتاب جان بخش و هوای خوب، نهایت استفاده را می بردند. تنها فرق دریا با گذشته این بود که حالا مثل حمام های عمومی، زنانه و مردانه شده بود و پرده های ضخیم و تیره، این قسمتها را از هم جدا می کرد. «اولین نفر» اگر چه از دیدن این منظره ی غیر متعارف یکه خورد اما خیلی زود به خود قبولاند که بالاخره کشور، کشوری اسلامی ست و باید رعایت قوانین اسلامی را کرد.پس وجود این پرده ها را هم مثل سایر پرده های شرعی پذیرفت!!

«اولین نفر» به تهران که نگاه می کرد دلش غنج می زد. چقدر چمن کاشته بودند. چه پارکهای مصفایی ساخته بودند و همه ی اینها جان می داد برای آوردن توریست و خدمت به وطن عزیز. حیف نبود که این همه گُل، این همه سبزه و این همه زیبایی تماشاگرانی نداشته باشد؟ خود هموطنان که به دلیل مشکلات و کار شبانه روزی وقت و دل و دماغ دیدن این زیبایی ها را نداشتند، چه مانعی داشت که دیگرانی که دستشان به دهانشان می رسید به تماشای این زیبایی ها بیایند و لذت ببرند.

«اولین نفر» در خلوت خود به فشار سیاسی، گرانی، فقر و تنگدستی مردم و سانسور و خفقان و اختناق اعتراف می کرد اما اینها به توریستهایی که او قصد داشت برایشان ویلا و خانه بسازد ربطی نداشت. این دسته آنقدر سرگرم تبدیل دلارهایشان به تومان بودند که وقت و حوصله ی دقت در احوال مردم را نداشتند. بالا رفتن قیمت دلار تنها مشغله ی آنها بود و پائین آمدنش تنها دلیل غصه هایشان.

گاه فکرهای آزار دهنده و موذی ذهن «اولین نفر» را به خود مشغول می کرد: این مردم چگونه دخل و خرج می کردند؟ چگونه از پس این زندگی گران بر می آمدند؟ قیمت ها سرسام آور بالا بود و درآمدها حتا جواب اجاره خانه ها را نمی داد. شکم این آدمهای ریز و درشت را چه کسی پُر می کرد؟

این سئوالات نابجا که بدون خواسته ی قلبی «اولین نفر» به مغز او هجوم می آوردند بسیار زود با جوابهایی که خود به سرعت می یافت ناپدید می شدند و او دوباره به کارهای عام المنفعه ی خود می پرداخت. گرانی بود، اما حتما راه تأمین هم وجود داشت و گر نه چرا تا بحال این ملت زنده بود و دراز به دراز نیفتاده بود؟ پس حتما حکمتی در کار بود و دخالت «اولین نفر» در اموری که به او مربوط نبود جز دردسر چه حاصلی داشت. شاید هم اصلأ مشکلی وجود نداشت که کسی بخواهد راه حلی برای آن پیدا کند. حُسن «اولین نفر» این بود که به سرعت قانع می شد و به دنبال کار خویش می رقت.

زمین های سواحل دریا را خرید. ساخت و فروخت. بیابانهای کرج را خرید. ساخت و فروخت. نه به مردم وطن که آهی در بساط نداشتند و به دنبال نان شبشان روز و شب می دویدند بل که استقبال پناهندگان _ به لطف تبدیل ارز _ برای خرید این خانه ها و و یلاها باعث پشت گرمی و تشویق «اولین نفر» بود. پناهندگان، هر تابستان برای سرکشی به املاکشان به وطن می رفتند. گُلدان هایشان را آب می دادند. قالی هایشان را می تکاندند و نفتالین می زدند. اجاره خانه ها را وصول می کردند. تجدید قوا می کردند. جان تازه ای می یافتند و دوباره شاد و سرزنده به تبعیدگاهشان باز می گشتند و بیچاره ها همیشه ی خدا هم سپاسگزار «اولین نفر» بودند. چه غم که اگر معدودی روشنفکرنمای به اصطلاح سیاسی از او روی بر می گرداندند و او را مُتهم به همکاری با رژیم می کردند.

و بدین ترتیب بود که با تلاش و جانبازی «اولین نفر» ها و حمایت پناهندگان راستین از افکار مُشعشعانه ی این حضرات، سریال جدی ِ «گُرگم و گله می برم» رژیم و « چوپانم و نمی ذارم» تبعیدیان به نمایش تک پرده ای بسیار ارزان قیمت «شلوغ پلوغ همه بازی» تغییر شکل داد.

مینا اسدی
تابستان هزار و نهصد و نود و پنج ـ استكهلم

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Cloob :: Mohandes :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

۱۳۸۶/۱۰/۲۵

ای عزیزِ پنج حرفی، آزادی!

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Cloob :: Mohandes :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

۱۳۸۶/۱۰/۱۹

من و امثال من جز مشتی از خاک سرزمین ستم سوخته خود نیستیم.
اگر این مشت خاک در پیروزی مردم ایران، خوشبختی بازگشت به میهن آزاد رابه دست آورد فبها و اگر در بادهای غربت و تبعید بر باد رفت، غمی نیست که در بهای آزادی یک ملت و یک میهن از چنگال بیرحم ترین دشمنانشان یعنی عوامل ارتجاع و استبداد اسلامی، غربت و تبعید دیرپا و تمام رنجهای ما، جز ادای دینی کوچک در پیشگاه میهن عزیز و ملت شریف ما نیست و شادا که ما شرافت و صلاحیت کشیدن این بار رنج را بر شانه های خسته اما استوار خود داشتیم.
ما به دنبال چیزی برای خود نیستیم ودراصلی ترین نقطه به ندای وجدان انسانی خود در برابر ستمی که بر میهن ما میرود پاسخ می دهیم.
میهن من و ما با ماست، دور از او، او را در پیرامون خود حس می کنیم و صدای خالص و ناب و بی پیرایه و خاموشی ناپذیرش را، از آغاز تاریخش تا به امروز، در غماورترین و خالی ترین کوچه ها و خیابانهای جهان می شنویم و به صدایش پاسخ می گوئیم.

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Cloob :: Mohandes :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

۱۳۸۶/۰۹/۱۳

۱۶ آذر روزِ برافراشته شدن پرچم مقاومت
دکتر محمد ملکی
دوشنبه ۱۲ آذر ۱٣٨۶ - ٣ دسامبر ۲۰۰۷
دانشجویان، استادان و دانشگاهیان
با گرامی داشت روزِ ۱۶ آذر (روز دانشجو) و با الهام‌گیری از همه آنها که در راه عدالت و آزادی در سنگر دانشگاه جان باختند تا پرچم مقاومت را در برابر هر نوع استبداد برافراشته نگه دارند برای آگاهی بیشتر دانشجویان و جوانان و همه کسانی که وقایع آن روزها را شاهد و ناظر نبوده‌اند، ۵۲ سال به عقب برمی‌گردیم تا با بازنگری تاریخ، واقعیت‌های یک مقاومت را به تحلیل بنشینیم و با تجربه‌آموزی از آن وقایع، چراغی سازیم برای بهتر دیدن راه آیندمان.
دو هفته پس از کودتا سازمان مخفی و نوبنیاد «نهضت مقاومت ملی» با شرکت نمایندگان احزاب ملی و نمایندگان دانشگاه و بازار، تشکیل و اعضای کمیته مرکزی را انتخاب کرد و ساختار تشکیلاتی نهضت را تدوین و به تصویب رساند، نهضت مقاومت ملی که یکی از فعالترین کمیته‌های آن کمیته دانشگاه بود همراه با کمیته بازار مرکز ثقل نیروی مقاومت در برابر رژیم کودتا بود و فعالترین نهاد سیاسی نهضت مقاومت به شمار می‌رفت «دانشگاه پس از کودتای مرداد ۱٣٣۲ تا انقلاب سالِ ۱٣۵۷ همواره پیشقراول مبارزات ملی باقی ماند و در سخت‌ترین دوران اختناق و سرکوب به پیکار علیه رژیم دیکتاتوری شاه ادامه داد»
تاریخ سیاسی بیست و پنج ساله ایران
نهضت مقاومت ملّی تا پیش از حادثه ۱۶ آذر دانشگاه تهران چند تظاهرات علیه دیکتاتوری را انجام داده بود که اوج آن موجب حمله به دانشگاه تهران در ۱۶ آذر ٣۲ یعنی حدود ۱۰۰ روز پس از کودتا و شهادت سه آذر اهورایی مصطفی بزرگ‌نیا، مهدی شریعت‌رضوی و احمد قندچی گردید با شهادت سه دانشجو و زخمی شدن ده‌ها دانشجوی دیگر پرچم مقاومت بر فراز سنگر آزادی به اهتزاز درآمد که تا امروز در اهتزاز است. حال برای عبرت‌آموزی به جزئیات جریان می‌پردازیم.
یکی از هدفهای کودتای ۲٨ مرداد ٣۲ بازگرداندن جریان نفت ایران به غرب بود، بنابراین باید روابط سیاسی بین ایران و بریتانیا را که در زمان نخست‌وزیری دکتر مصدق قطع شده بود دوباره تجدید کنند. نهضت مقاومت نیز قصد داشت صدای اعتراض مردم ایران را به گوش جهانیان برساند و تلاش انگلیس و آمریکا را، که می‌خواستند این کار در یک محیط آرام صورت گیرد، خنثی نماید. اجرای این برنامه بعهده کمیته هماهنگی و کمیته دانشگاه گذاشته شد.
با ورود دنیس رایت کاردار جدید انگلیس در ایران از روز ۱۴ آذر ٣۲ تظاهرات دانشجویان دانشگاه تهران آغاز شد. دانشجویان دانشکده‌های حقوق و علوم سیاسی، علوم، دندانپزشکی، فنی، پزشکی و داروسازی در دانشکده‌های خود تظاهرات پرشوری علیه رژیم کودتا و مقاصد و برنامه‌های آن برپا کردند. روز ۱۵ آذر تظاهرات به خارج از دانشگاه کشیده شد و مأموران انتظامی در هجوم به دانشجویان و زد و خورد با آنها شماری را مجروح و جمعی را دستگیر و زندانی کردند.
روز دوشنبه ۱۶ آذر تعداد زیادتری از سربازان داخل دانشگاه شدند و پیش از ظهر آن روز بین دانشجویان دانشکده‌های حقوق و علوم و مأموران فرمانداری نظامی برخوردهایی روی داد ولی در دانشکده فنی به دلیل حضور یکی از گروهبانها در سر کلاس برای دستگیری دانشجویانی که شعار داده‌ بودند کار به خشونت کشید. دانشجویان با دیدن یک گروهبان در کلاس درس و مشاجره با استادشان که به ورود او به محل درس اعتراض می‌کرد از کلاس بیرون می‌آیند و علیه حضور نظامیان در دانشگاه اعتراض می‌کنند. در این هنگام نظامیان دانشجویان را تعقیب و در سرسرا و سالن دانشکده فنی آنها را هدفِ مسلسل‌های خود قرار می‌دهند. در نتیجه سه دانشجو شهید و عده‌ای نیز مجروح می‌شوند. در اینجا لازم می‌دانم برای روشن شدن عکس‌العمل یک رئیس دانشگاه انتخابی،در مقایسه با روسای انتصابیِ امروز دانشگاهها که در مقابل دستگیریها و شکنجه نه تنها سکوت که خود دانشجویان را معرفی و برای آنها پرونده سازی می کنند، قسمتهایی از خاطرات دکتر علی اکبر سیاسی رئیس دانشگاه تهران از خاطره ۱۶ آذر را، که در زمان ریاست او اتفاق افتاد، در اینجا نقل ‌کنم. او در خاطرات خود می‌نویسد:
روز ۱۶ آذر هنگامی که آنها (نظامیان) از جلوی دانشکده فنی می‌گذشتند، چند دانشجو آنها را مسخره می‌کنند و گویا کلماتِ زننده‌ای بر زبان می‌رانند و به سرعت وارد دانشکده (فنی) می‌شوند، سربازان آنها را دنبال می‌کنند، در این هنگام زنگ دانشکده به صدا درمی‌آید و دانشجویان با سربازان روبرو و با آنها گلاویز می‌شوند، تیراندازی مفصلی صورت می‌گیرد و به سه دانشجو اصابت می‌کند و آنها را از پای درمی‌آورد گزارش که به من رسید، بی‌درنگ با سپهبد زاهدی (نخست‌وزیر) تماس گرفتم و شدیداً اعتراض کردم و گفتم «با این حرکاتِ وحشیانه مأمورینِ انتظامیِ شما من دیگر نمی توانم اداره امور دانشگاه را عهده‌دار باشم» گفت «متأسف خواهم بود، دولت رأسا، از اداره امور آنجا عاجز نخواهد ماند [...] فردای آن روز، در جلسه روسای دانشکده‌ها دو ساعت درباره این جریان و خط‌مشی خود بحث کردیم. نخستین فکر این بود که جمعاً استعفا دهیم، بعد دیدیم که این کناره‌گیری نتیجه قطعی‌اش این خواهد بود که آرزوی همیشگی دولتها برآورده خواهد شد، و استقلال دانشگاه را که قریب دوازده سال در استقرار و استحکامش زحمت کشیده بودیم، از بین خواهد برد و یک نظامی یا یک غیرنظامیِ قلدر را به ریاست دانشگاه خواهند گماشت[...] در نتیجه این مذاکرات و ملاحظات تصمیم گرفته شد، سنگر را خالی نکنیم و به مقاومت بپردازیم»
«از شاه وقت خواستم و در نظر داشتم نسبت به عمل جنایتکارانه قوای انتظامی اعتراض کنم. شاه مجال نداد و به محض رسیدن من، دست پیش گرفت و گفت: «این چه دسته گلی است که همکاران دانشکده فنی شما به آب داده‌اند، چند صد دانشجو را به جان سه چهار نظامی انداخته‌اید که این نتیجه نامطلوب را به بار آورد؟» گفتم: «معلوم می‌شود جریان را آن طور که خواسته‌اند، ساخته و پرداخته، به عرض رسانده‌اند». شاه گفت: «به دروغ نگفته‌اند عقل هم حکم می‌کند که جریان همین بوده است»[...] گفتم: «هرچه بوده، نتیجه‌اش این است که سه خانواده عزادار شده‌اند و دانشگاهیان ناراحت و سوگوارند...»
دکتر علی‌اکبر سیاسی رئیس انتخابی دانشگاه موضوع را پی‌گیری می‌کند و جریان را در هیأت دولت تعقیب می‌نماید او چگونگی مذاکراتش را در جلسه هیأت دولت این گونه نقل کرده است.
«وزرا گوش تا گوش، دور میزی دراز، نشسته بودند. نخست‌وزیر (فضل‌الله زاهدی) به احترام من از جای برخاست، وزیران به او تأسی کردند[...] معلوم شد گفتگو درباره دانشگاه است[...] نوبت به وزیر جنگ سپهبد (عبداله) هدایت رسید او با حدّت و شدّتی بیشتر به دانشگاه حمله کرد و در پایانِ سخنانش چنین نتیجه گرفت «اگر عضوی از اعضاء بدن فاسد شود آن را قطع می‌کنند تا بدن سالم بماند. دانشگاه را هم در صورت لزوم برای حفظ مملکت باید از بین برد و منحل کرد[...] به آرامی گفتم: نظر تیمسار وزیر جنگ قابل تأمل است؛ اولاً تشبیه دانشگاه به یک عضو بدن و امکان قطع احتمالی آن مانند عضو بدن صحیح نیست، این را «قیاسِ مع الفارق» می‌گویند. عضو بدن را که قطع می‌کنند از خود مقاومت نشان نمی‌دهد و پس از قطع، جسمی می‌شود جامد بی‌جان و بی‌اثر، در صورتی که دانشگاه که از هزاران استاد و دانشجو و کارمند زنده و پویا تشکیل گردیده، اگر مورد حمله قرار گیرد به مقاومت خواهد پرداخت و از خود دفاع خواهد کرد و به فرض اینکه موقتاً خاموش گردد، آتشی خواهد شد زیر خاکستر که سرانجام شعله‌ور خواهد گردید[...] البته دیدها مختلف است هر کس از زاویه مخصوص، احساسات و افکار و ارزشیابی‌های خود به امور می‌نگرد و به قضاوت می‌پردازد[...] فردای آن روز، مأمورین انتظامی که پس از سقوط مصدق در دانشگاه راه یافته بودند آنجا را ترک کردند»
دکتر علی‌اکبر سیاسی؛ گزارش یک زندگی، صفحات ۲٣۴ـ۲٣٨
خبر تظاهرات ۱۶ آذر و کشته شدن سه دانشجو به سرعت در سراسر جهان انتشار یافت و بسیاری از دانشگاههای اروپا و آمریکا با دانشگاه تهران ابراز همدردی کردند. در مراسم برگزاری سومین روز شهادت دانشجویان، ده‌ها هزار تن از مردم تهران و شهرستانها بر سر مزار آنها در امامزاده عبدالله گرد آمدند. تلاش مأمورانِ انتظامی برای جلوگیری از حرکت دسته‌جمعی هزاران دانشجو به شهر ری با شکست مواجه شد و دانشجویان مراسم وداع با یاران شهید خود را همراه با شعارهای ضداستبدادی باشکوه فراوان برگزار کردند و در اعتراض به جنایات رژیم مدت پانزده روز از شرکت در کلاسهای درس خودداری نمودند. حادثه ۱۶ آذر ٣۲ به عنوان یک روز «مقاومت تاریخی» در تاریخ دانشگاه تهران ثبت شد. از آن پس همه ساله به رغم کوشش رژیم و ساواک، دانشجویان دانشگاه تهران و دیگر دانشگاههای ایران مراسم و تظاهراتی به یاد شهیدان آن روز بر پا کرده‌اند که تا امروز ادامه دارد و ۱۶ آذر نقطه عطفی در تاریخ مبارزات ملت ایران و مقاومت دانشجویان و دانشگاهیان در برابر ظلم و ستم حکومت‌کنندگان اعم از شاه و شیخ شناخته شده است. تظاهرات دانشجویان که از روز ۱۴ آذر آغاز شد در اعتراض به چند واقعه مهم روز بود: ۱ـ محاکمه دکتر مصدق در دادگاه نظامی ۲ـ برقراری مناسبات سیاسی بین ایران و انگلیس ٣ـ زمزمه تشکیل کنسرسیوم نفت برای چپاول ثروت ملی. دانشجویان که هیچ حادثه‌ای از نظرشان مخفی نمی‌توانست باشد رسالت خود می‌دانستند که در دفاع از آزادی و عدالت و استقلال مملکت در برابر رژیم ایستادگی و مقاومت کنند.
دانشجویان، استادان، دانشگاهیان
آن گونه که ملاحظه فرمودید وقتی چند ماه پس از کودتا و در شرایطی که نظام شاهی مست باده پیروزی ا‌ست و کثیری از ازادیخواهان را به بند کشیده و حکومت نظامیان بر پا کرده و نفس را در سینه‌ها حبس نموده و یک نظامی قلدر (سپهبد زاهدی) را در مقام نخست‌وزیری گمارده و قدرت‌های سلطه‌گر را در پشت خود دارد و جنایت ۱۶ آذر را آفریده در چنین شرایطی یک رئیس دانشگاه منتخب استادان (انتخابی) در دفاع از دانشگاه و دانشگاهیان در برابر رژیم می‌ایستد تا نظامیان را از ورود به صحن مقدسِ دانشگاه منع کند. اگر او چنین می‌کند از آن روست که نه منصوب حاکمیت که منتخب استادان است و پشت‌گرمی او نه رژیم که دانشگاهیان هستند و این صحنه را ما باز در زمان ریاست دکتر فرهاد شاهدیم وقتی روز اوّل بهمن ماه ۱٣۴۰ دانشجویان دانشگاه تهران در اعتراض به تعطیل مجلس به کلاسهای درس نرفتند و با برپایی تظاهرات خواستار کناره‌گیری دولت دکتر امینی شدند، شاه که در انتظار فرصت بود تا زهرچشمی از دانشجویان بگیرد دستور حمله به دانشگاه و سرکوبی دانشجویان را صادر کرد؛ کماندوها به فرماندهی سروان منوچهر خسروداد، به دانشگاه یورش بردند و در تعقیب دانشجویان تا کلاسهای درس رفتند و عده زیادی از دانشجویان، دختر و پسر را مضروب و مجروح نموده چند تن از استادان را نیز کتک زدند، وسایل و دستگاههای علمی آزمایشگاههای دانشکده پزشکی را شکستند و حتی کتابها را در کتابخانه‌ها پاره کردند. آمار مجروحان این یورش به بیش از ۶۰۰ تن رسید. دکتر فرهاد رئیس انتخابی دانشگاه تهران طی اعلامیه ای این حمله وحشیانه را محکوم کرد و از ریاست دانشگاه استعفا داد.
متن اعلامیه دکتر فرهاد اینگونه بوده است:
«امروز یکشنبه اوّل بهمن ماه ساعت یازده و ربع، عده‌ای نظامی، بدون آنکه اتفاقی مداخله آنان را ایجاب نماید به محوطه دانشگاه وارد شده و جمعی از دانشجویان را مضروب و مجروح نموده‌اند. دانشگاه نسبت به این عمل رسماً اعتراض و تقاضای رسیدگی و تعقیب مرتکبین و مجازات آنان را از دولت نموده است و مادامی که نتیجه رسیدگی به دانشگاه اعلام نشود، این جانب و روسای دانشکده‌ها از ادامه خدمت در دانشگاه معذور خواهیم بود».
رئیس دانشگاه تهران ـ دکتر فرهاد
دکتر فرهاد و شورای عالی دانشگاه که مرکب از روسا و نمایندگان انتخابی دانشکده‌ها بودند در جریان دستگیری صدها دانشجو و انتقال آنها به زندان قزل‌قلعه هم (نویسنده نیز از جمله دانشجویانی بودم که در این جریان به زندان انفرادی قزل‌قلعه افتادم) بسیار فعال بودند و تا آزادی همه دانشجویان زندانی از پای ننشستند. شاه که می‌خواست با مطرح کردن «انقلاب سفید» و اصلاحات ارضی پایه‌های حکومت خود را تثبیت کند با عکس‌العمل تند دانشجویان روبرو شد تا آنجا که دانشجویان پارچه نوشته‌ای سر در دانشگاه تهران نصب کردند که این جمله معروف و تاریخی در آن آمده بود «اصلاحات آری، دیکتاتوری نه». پس از آنکه شاه سعی کرد بار دیگر فضای سیاسی ایران را به فضای استبدادی کامل تبدیل نماید و حوادثی نظیر ۱۵ خرداد ۴۲ پیش آمد باز در تمام مبارزات ضد دیکتاتوری دانشجویان و دانشگاهیان در صف مقدم جبهه تلاش می‌کردند و هزینه می‌پرداختند. بالاخره این دانشجویان و استادان بودند که با انتخاب راه مبارزه مسلحانه و مقاومت و ایستادگی در برابر استبداد شاه، راه را برای تغییر نظام هموار کردند و پرچم مبارزه را با خون خود در سنگر آزادی در اهتزاز نگه داشتند و در این مبارزه یک لحظه از پای ننشستند.
دانشجویان، استادان و دانشگاهیان
پس از انقلاب ضد سلطنتی باز این دانشگاهیان بودند که با الهام از فاجعه ۱۶ آذر و به خاطر حفظ «سنگر آزادی» آن همه ایثار و فداکاری نشان دادند و نگذاشتند حتی در سخت‌ترین شرایط پرچمی که روز ۱۶ آذر برافروخته شده بود بر زمین افتد.
پس از پیروزی انقلاب و تشکیل شوراهای هماهنگی در دانشگاههای کشور و به دست گرفتن اداره دانشگاه‌ها به وسیله نمایندگان منتخب استادان، دانشجویان و کارمندان، تلاش و توطئه برای درهم کوبیدنِ «سنگر آزادی» شروع شد که شرح ماجرا را در نوشته‌های قبلی توضیح داده‌ام. امروز روشن شده است که پس از تشکیل دفتر تحکیم وحدت مرکب از انجمن‌های اسلامی زیر حمایت رژیم، این تشکل دو شقه می‌شود. یک گروه تمایل به تسخیر سفارت آمریکا و گروه دیگر با این استدلال که اگر قرار است سفارتی تسخیر شود، سفارت شوروی باید باشد، چون آنها مارکسیست و ضدخدا هستند. این گروه برای اینکه از تسخیرکنندگان سفارت عقب نیافتند به فکر تسلط بر دانشگاهها از طریق انقلاب فرهنگی افتادند. یکی از مدافعان سرسخت این جریان محمود احمدی‌نژاد بود و این جماعت کاری را که پس از جنایت ۱۶ آذر ٣۲ وزیر جنگ دولت سپهبد زاهدی می‌خواست انجام دهد زیرا معتقد بود «دانشگاه را هم در صورتِ لزوم برای حفظ مملکت باید از بین برد و منحل کرد» ولی به دلیل مقاومت دانشجویان و استادان، شاه و دولتِ برگزیده او موفق نشد، بعد از ۲۷ سال(در سال ۵۹) آقای احمدی‌نژاد و دوستانش با گرفتن چراغ سبز از نظام ولایی توانستند در دانشگاهها را به روی دانشجویان ببندند و برای چند سالی بر آن مسلط شوند.( مراجعه کنید به مجله شهروند ۱٣ آبان ٨۶ مصاحبه با تقی رحمانی، باقر علائی، عباس عبدی و محمدعلی سیّدنژاد). اما دانشجویان و استادان با مقاومت و ایستادگی حیرت‌انگیز و با هدیه کردن هزاران شهید و زندانی و شکنجه شده در پای آرمان آزادی و عدالت و مبارزه با استبداد و خودکامگی هرگز اجازه ندادند پرچمی که قهرمانان ۱۶ آذر ٣۲ برافراشتند بر زمین افتد. و دیدیم چگونه نهالی که در ۱۶ آذر ٣۲ کاشته شد به بار نشست و ۱٨ تیر ۷٨ بار دیگر از سنگر آزادی فریاد مرگ بر دیکتاتوری برخواست که تا امروز ادامه دارد و دانشجویان و استادان دانشگاههای کشور هزینه آن را می‌پردازند و به مقاومت ادامه می‌دهند. امروز استادان و دانشجویان با تمام وجود آثار تلخ تسلط حکومت بر دانشگاهها و از بین رفتن استقلال محیطهای علمی را احساس می‌کنند زیرا روسا و مسئولان انتصابی هرگز نمی‌توانند یا نمی‌خواهند از حقوق دانشجو و استاد دفاع کنند و نگذارند به حریم دانشگاهها تجاوز شود. دانشجو آرمانخواه است و مدافع آزادی و عدالت و این خصلت دانشجویی است، تا دانشگاه هست مبارزه با ظلم و بی‌عدالتی و دیکتاتوری ادامه دارد.
دانشجویان و استادان ، عزیزانم
شما وارث ۷۰ سال مبارزه دانشجویی هستید این امانتی است بسیار گرانبها که امروز در دستان شماست. آن را پاس بدارید آن گونه که در این سالها با فداکاری بسیار در تمامی صحنه‌ها و تحولات کشورمان حضور داشته و نقش پیشتاز داشته‌اید. امروز ملت از شما توقع دارد که با آگاه‌سازی قشرهای مختلف جامعه با همبستگی و یک‌دلی با گروههای اجتماعی دیگر رسالت خود را در این برهه بسیار حساس از تاریخ کشورمان انجام دهید و ثابت کنید که ادامه‌دهندگان راستین مبارزه به خاطر آزادی و عدالت هستید و پرچمی را که در ۱۶ آذر ٣۲ به اهتزاز درآمد به بهترین نحو پاسداری می‌کنید.
چه باید کرد؟
ده سال اخیر که از سال ۷۶ آغاز شد درسهای بسیاری به ما آموخت، آموخت که شعارهای محمد خاتمی (دموکراسی، مردم‌گرایی، قانونمداری و جامعه مدنی) و شعارهای احمدی‌نژاد (عدالت و مهرورزی) در حکومت دینی تا چه اندازه غیرعملی و دور از واقعیت است. اگر برنامه‌های اعلام شده از سوی خاتمی منجر به حادثه ۱٨ تیر ۷٨ شد و در پی آن دستگیری و شکنجه تعداد زیادی از دانشجویان، امروز مهرورزی و عدالت‌خواهی احمدی‌نژاد را با مردم و بویژه دانشجویان و استادان و زنان و روزنامه‌نگاران و کارگران و معلمان و اقوام ایرانی و دیگر قشرهای جامعه شاهدیم. دوستان شما در زندانها در سخت‌ترین شرایط قرار دارند و به جای «مهر»، خشم و کینه و انتقام به آنها هدیه می‌شود و به جای عدالت و پول نفت، فقر و بیکاری، اعتیاد، فساد و اختلاف طبقاتی وحشتناک.
حوادث دانشگاههای پلی‌تکنیک، علامه، دانشگاه تهران و دیگر دانشگاه‌ها به ما آموخت که پس از گذشت ٣۰ سال نسلی که هیچگونه نقشی در برپایی نظام فعلی نداشته باید خود سرنوشتِ خویش را بدست گیرد. دانشجویان و نسل جوان ما باید تمام تلاش خود را در جهت این خواست متمرکز کنند که برای عبور از شرایط بحرانی و خطرناک امروز، ضمن مخالفت با هر نوع بهانه‌ دادن برای حمله و تجاوز به سرزمین ایران، شرایط یک همه‌پرسی برای تعیین تکلیف قانون اساسی و نظام فراهم گردد، که پیش شرط‌های آن بارها اعلام شده است. اروپا و آمریکا باید از این موش و گربه بازی دست بردارند و سازمانهای بین‌المللی حقوقِ بشری فشارهای خود را متمرکز در انجام یک انتخابات آزاد در ایران کنند که در آن صورت و با ایجاد حکومتِ مردم بر مردم، بسیاری از مشکلات حل خواهد شد و دانشگاه و دانشجویان در تحقق این امر باید پرچمدار باشند. از دانشگاهیان جز مقاومت و ایستادگی در برابر ظلم و بی‌عدالتی و استبداد و برافراشته نگه داشتن پرچمی که سه آذر اهورایی روز ۱۶ آذر ۱٣٣۲ در سنگر دانشگاه به اهتزاز در آوردند، توقعی نیست.
و این شعار شهدای «روز دانشجو» که فریاد کردند مرگ بر دیکتاتوری، زنده باد آزادی را هرگز از یاد نبریم.
پیروز باشید

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Cloob :: Mohandes :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

۱۳۸۶/۰۹/۱۱

مرز شکنی برای صلح ، بروز يک ماهيت ، تکرار يک خيانت
پنج مهر 1386
در هفته های اخير شايعاتی مبنی بر تماسهای مخفيانه ميان رژيم " جمهوری اسلامی" و افراد و جناح هايی از به اصطلاح اپوزيسيون ، در فضای خارج از کشور می چرخد . بدنبال اين تماسها ، عقبه نظام مقدس در خارج از کشور که تا همين ديروز به تبليغ غير واقعی بودن خطر تهاجم نظامی امريکا به ايران و عقب نشينی محتوم " جمهوری اسلامی" در دقيقه نود و ... مشغول بود ، ظاهرا توسط مامورين ضد امپرياليست نظام قانع گشته اند که نه خطر تهاجم نظامی شايعه ضد انقلاب بوده ، نه رژيم اساسا ذره ای امکان و ظرفيت عقب نشينی دارد و نه تاريخ مصرف پاسداران سياسی رژيم در خارج از کشور بسر آمده است .
بنابراين شايسته است که پيش از سرازير شدن نظام مقدس و عقبه طبيعيش به زباله دانی تاريخ ، يکبار ديگر و شايد هم برای آخرين بار فرجی حاصل شده و راه حلی برای خروج يکطرف از"بحران موجوديت" و طرف ديگر از دور باطل "حيات خفيف خائنانه" يافت گردد!
بدنبال اين شايعات ! کر ناهماهنگی متشکل از بخشی از پس مانده های جبهه فراموش شده 2 خرداد به اضافه بخشی از پايوران نظام سلطنت مدفون ، براه می افتند و دوباره به صرافت " جبهه سازی " با هدف شيرجه زدن به ميانه رژيم " ناسيوناليستی ــ ضد امپرياليستی " حاکم بر مرز پر گهر افتاده اند . با اين تفاوت که اگر فلسفه جبهه 2 خرداد ظاهرا " تغيير در رژيم " و " گذار مسالمت آميز" از باغ وحش " جمهوری اسلامی " به جامعه مدنی بود ، اينبار هدف " پشت جبهه صلح " ، حفاظت از " دشمن داخلی" يعنی صاحبان همان باغ وحش در مقابل تهاجم دشمن خارجی يعنی مدعيان همان جامعه مدنی است.
وزير اطلاعات سابق رژيم ستمشاهی به تبعيت از همکار معمم خود در حاکميت راه افتاده است که اگر امريکا به ميهن اسلامی حمله کند با ارتش بيست ميليونيش ! در کنار" جمهوری اسلامی " قرار خواهد گرفت و بدين ترتيب استکبار جهانی را با معضلی جدی روبرو کرده است که بالاخره تکيف ما با اين شرايط بغرنج چه خواهد شد و اگر از پس" پوزيسيون" برآمديم با اين "اپوزيسيون " آماده به جنگ چه کنيم ؟

با اينحال سگ داريوش همايون بر امثال فرخ نگهدار و مهدی فتاپور و مهدی خانبابا تهرانی شرف دارد . او که از زمان عضويتش در حزب فاشيستی " سومکا " در دهه سی تا همين الان حداقل خط عوض نکرده ( البته کمی دمکرات شده ! ) و مثل نامبردگان بالا ، زمانی ادعای سوسياليسم و انقلاب و مبارزه مسلحانه و چه و چه و کذا و کذا را هم نداشته است .
براستی چقدر نفرت انگيزنند آنانی که روزی با ادعای خلق و انقلاب به همکاری عملی با دشمن ترين دشمنان خلق و انقلاب روی آوردند ، زمانی با ادعای دمکراسی و حقوق بشر ،سر در ميانه يکی از سرکوبگرترين رژيمهای مستبد و پايمال کننده اوليه ترين حقوق انسانی فرو کردند و حالا نيز با شعار صلح و مخالفت با جنگ می روند تا تبديل به پشت جبهه يکی از جنگ طلب ترين ديکتاتوريهای تاريخ معاصر ايران گردند .
با هم نگاهی به درفشانی های دو نفر از دلالانی که طی تمامی اين سالهای سياه مثل پاندول ميان " پوزيسيون " و اپوزيسيون " در رفت و آمد بوده اند بياندازيم تا اهميت بند بازی های رژيم ميان چپ آمريکای لاتينی و راست آْلمانی از يکطرف و بنيادگرايی اسلامی و خاخامهای ضد صهيونيست آمريکايی از طرف ديگر ، بيشتر روشن شود .
حسين باقرزاده طی مطلبی عطای " منشور 81 " و " جبهه دمکراسی " بر عليه ديکتاتوری ولايت فقيه را به لقايش بخشيده و يکراست خواهان " مرز شکنی " با همان ديکتاتوری اسبق شده است . دقت کنيد : آيا وقاحت اين تيره را مرزی هست ؟

متأسفانه بخش اعظم اپوزيسيون جمهوری اسلامی در مقابله با خطر جنگ كار مؤثر و سازمان‌يافته‌ای انجام نمی‌دهد. بسياری هم‌چنان اسير اختلافات ايدئولوژيك، گروهی و سياسی هستند و مخالفت آنان با جنگ از اتخاذ يك «موضع اصولی» فراتر نمی‌رود. تلاش‌هايی مانند همايش همبستگی پاريس كه به هدف نزديك كردن نيروهای سياسی دموكرات به يك‌ديگر صورت می‌گيرد به جای اين كه به عنوان كانالی برای ايجاد يك جنبش ضد جنگ مورد استقبال واقع شود به بهانه‌هايی در معرض طعن و لعن و اتهام و تخريب قرار می‌گيرد. نداهای مشابهی كه خارج از اين حركت بلند می‌شود نيز، مانند آن چه كه سهراب مبشری چند ماه پيش از « ضرورت مرزشكنی برای صلح »‌ نام برد، حتا در ميان هم‌رزمان و هم‌فكران خود آنان نيز پژواك مناسبی پيدا نكرده‌اند. در يك كلام، جامعه سياسی ايران در شكل اپوزيسيونی آن از فرهنگی چنان قوی‌ و پيش‌رفته برخوردار نيست كه در شرايط اضطراری و بحرانی جامعه ضرورت‌های زمان را درك كند و با احساس مسئوليت و برتری دادن به منافع ملی بر منافع گروهی و مسلكی‌ خود به دفاع از منافع ملی جامعه برخيزد ........
......... اپوزيسيون می‌ تواند برای نشان دادن وظيفه‌شناسی و احساس مسئوليت‌ در برابر صلح، آمادگی خود را برای عبور از خط قرمز جمهوری اسلامی (به گفته خانم بقراط) نشان دهد. اين امر از يك سو می‌ تواند به تقويت عناصری در درون حاكميت بينجامد كه احيانا در مورد خطر جنگ احساس مسئوليت می‌كنند و برای پذيرش چنين پيشنهادهايی آمادگی بيشتری دارند ...... شرط اوليه اين كار البته هم‌صدايی اپوزيسيون برای آمادگی شركت در يك روند آشتی ملی و اتحاد به خاطر صلح و « مرزشكنی »‌ با رقيبان سياسی خود در اپوزيسيون، و دشمن سياسی خود در حاكميت، است.
تاکيدها از من است
البته معلوم نيست که از چه تاريخی حاکميت سياسی در ايران برای جوشکار مربوطه در جايگاه دشمن سياسی قرار گرفته ، مگر اينکه ضرورت مرزشکنی ايجاب می کند که نام لاس زدن سياسی با حاکميت در طول سالهای اخير به دشمنی سياسی تغيير يابد !
مهدی خانبابا تهرانی نيز در مصاحبه ای با تلاش با اشاره به شجاعت داريوش همايون در اعلام مواضعش چنين می گويد :
در اين موقعيت ، انسانی که اعلام می کند که اگر ارتش های خارجی به ايران حمله کنند ، با متجاوز می جنگد ، يا انسانی که با شجاعت می گويد که اگر جنگی رخ دهد موقتا در کنار جمهوری اسلامی قرار می گيرد ، برای من صدها هزار بار با ارزش ترند از کسانی که در لباسهای گوناگون به خطر جنگ دامن می زنند. چرا که مشوقان ايرانی حمله نظامی به ايران برای ويرانی کشور و نابودی مردم تلاش می کنند .
تاکيدها از من است
سوسياليست ديروز و ناسيوناليست امروز اصلا بروی نامبارکش نمی آورد که ويران کنندگان کشور و نابود کنندگان مردم الان نزديک به سه دهه در حاکميتی لانه کرده اند که دلال مربوطه قرار است نقش پشت جبهه آنرا آنهم از راه دور بازی کند . گذشته از همه اينها اگر شمايان خدای ناکرده اهل جنگ و خشونت بوديد که در اين همه سال بجای لاس زدن با اين جناح و آن جناح ، يکبار در سال هم که شده تکه سنگی نمادين به قصد جنگ با اين رژيم پرتاب می کرديد . برای روز مبادايتان هم خوب بود !

جرثومه ديگری بنام گودرز اقتداری که قبلا افتخار شرکت در جنگ حق عليه باطل را داشته و بگفته خودش درحاليکه دوستش داريوش درميانه فتح المبين هنوز می‌جنگيده پدر همسرش نيز با گلوله کور مجاهدين پشت چراغ قرمز شهيد شده است ، در سايت اکثريت می نويسد :
واقعيت اما آن است که برای کاهش خطر جنگ هنوزهم دير نشده است. ترس از اين نوچه‌های نئوکانسرواتيسم نبايد که ما را در مقابل خطری که مملکت مان را تهديد می‌کند بی تفاوت و منفعل سازد. از شجاعت داريوش همايون بايد آموخت که وقتی خطر جنگ را چنين جدی می ‌بيند دست دشمن را از آن سلاح تهی می‌کند که مدعی است در صورت وقوع جنگ آمريکائيان با آغوش باز ايرانيان و گل و بوسه روبرو خواهند شد. اين پيام بزرگ و فرخنده‌ای است که بايد به صدای رسا به گوش دولت بوش خوانده شود که اگر داريوش همايون با آنهمه اختلاف معرفتی با رژيم اسلامی چنين می‌گويد از ديگران چه می‌توانند انتظار داشته باشند. حداقل کسی نمی‌تواند به بهانه ی شوروی پرستی و امپرياليست ستيزی او را هدف قرار دهد.‌ای کاش شرافت و صداقت همايون را در ديگر مدعيان مبارزه برای دموکراسی در ايران هم می ‌ديديم.
تاکيدها از من است
بروز چند باره ماهيت اين کر نفرت انگيز اصلا چيز عجيبی نيست . ضرورت انکشاف نيرويی در نقطه تعيين تکليف نهايِی با حاکميت ارتجاعی است . در اين روند انکشاف نيرويی ، همانگونه که آرايش نيرويی در ميان اقشار و طبقات اجتماعی دچار تغيير وتحول می شود ، در صحنه سياسی نيز صف بنديهای قديمی در هم می ريزند و صف بنديهای جديدی جايگزين می گردد . در اين راستا نيروهای بينابينی که بدليل ماهيت پارازيت گونه خود همواره حول کانونهای مختلف قدرت سياسی چرخ می زنند نيز دچار تحول شده و متناسب با خواستگاههای اجتماعی خود جذب کانونهای نوين قدرت می شوند .
شکست فضاحت بار سرمايه گذاری بر روی" جنبش اصلاحات" از سويی و"انقلاب مخملی" از سوی ديگر ، تجزيه " جبهه 2 خرداد " ، " جنبش رفراندوم" ، " اتحاد جمهوريخواهان " و " جبهه دمکراسی خواهی " را بدنبال داشته و پارازيتهای درون آنها را در تحليل نهايی و در تقابل با انقلاب جذب دو محور ايالات متحده و رژيم " جمهوری اسلامی" خواهد کرد .
اين روند در کنار خود يک پاسيفيزم گسترده ای را نيز در ميان بخش بزرگتری از نيروهای درون صف بندی های قديم ايجاد خواهد کرد که با رها کردن يکباره سياست ، به کار و کسب قديمی خود روی خواهند آورد .
ضرورت حياتی پررنگ کردن " مرزبندی با رژيم " در مقابله با " مرز شکنی "
بديهی است که در تقابل با اين مرزشکنی خيانتبار ، " جنبش سرنگونی " نمی تواند که ساکت بماند . اين تقابل بخشی از وظايف بی چون و چرای اين جنبش در مبارزه انقلابی و دمکراتيک با رژيم " جمهوری اسلامی " است .
ماهزينه نزديکی به اين رژيم راآنچنان بالا خواهيم بردکه پرداخت بهای آن بسادگی ميسرنباشد.
ميان ما با تماميت اين نظام خونريز ، دريا دريا خون است و صحرا صحرا رنج و شکنج . شنا در اين دريای خون ، رسيدن به ساحل عافيت را در پی نخواهد داشت . ننگ است و ننگ است و ديگر هيچ !
اگر توانستيد بشکنيد ، مرزهای ناداشته تان را ! برای حل و فصل معضلات فردايمان بسا ميمون و مبارک است . ما نيز بر ضخامت مرزهايمان افزوده خواهيم کرد . دندانهايمان را بر هم می فشاريم و پاهايمان را استوار . کوه ها بجنبند از جايمان تکان نخواهيم خورد و " کلام مقدسمان " را اگر چه " عقوبتی جانکاه" را ساليانی است پس پشت نهاده ايم ، هرگز از خاطر نخواهيم برد که ما نوادگان آرشيم و سياوش .
برافرازيد آی دريوزگان ، بيرقهای سفيدتان را ! ما خسته نخواهيم شد از پايين کشيدن بی وقفه آن و بالا بردن پرچمهای سرخ مقاومتی که اکنون بر فراز تاريخ ايستاده است .
پرچمهای سرخی که " کلام مقدسمان " را بر تارک خود نقش زده است . سرنگونی قهرآميز تام و تمام رژيم " جمهوری اسلامی " و آرمان رهايی فرزند انسان در انتهای مسير صعب العبور " گذار مداوم از قلمرو ضرورت به قلمرو آزادی "
بيژن نيابتی ، پنج مهر 1386 ، 26 سال بعد !

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Cloob :: Mohandes :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed