۱۳۸۳/۱۰/۲۶

شاه رفت؟


هوشنگ اسدی
hooasadi@yahoo.fr

۲۶ سال پيش در چنين روزی محمد رضا شاه پهلوی رفت، اما "شاه" نرفت و تا "شاه" نرود، سرزمين ايران بر زخم های کهنه و مهلک خود مرهمی نخواهد ديد

صبح ۲۶ دی ماه ۱۳۵۷ تحريريه کيهان غلغله بود. ده روز پيش ازآن اعتصاب بزرگ مطبوعات ـ که داستان آن فراموش مانده ـ پايان گرفته بود وبرای اولين بار بعد از مرداد سال ۱۳۳۲، مطبوعات کاملا مستقل و "آزاد" منتشر می شدند. بهاری کوتاه و دلپذير که فقط دو ماه و نيم طول کشيد وپيش از آمدن نسيم نوروزی زير استبدادی نو زا که می رفت جانشين استبداد کهنه شود، به زمستان سرد وخونين د ير پا يی مبدل شد .
رحمان هاتفی که به رهبری اوکيهان پيشتاز عرصه های انقلاب بود، سردبير بلامنازع بود و نگارنده اين سطور به همراه روزنامه نويس قد يمی، محمد بلوری که رحمان او را پيرمرد خنزر پنزری می ناميد، معاونين رحمان بوديم. آن روز ، هنوز بعدازاين همه خون وحادثه در يادم هست ، مصطفی اميرکيانی روزنامه نويس قديمی که سرنوشتی جزخانه نشينی نيافت، آستين ها را بالا زده بود و انتظارمی کشيد تا از تلويزيونی که به تحريريه آورده بودند، گزارش خروج شاه راببيند وبنويسد . شاهرخ صداقتيان روزنامه نويسی ازنسل ما که اوهم سرنوشتی جز مهاجرت نيافت به فرودگاه مهرآباد رفته بود تا از نزد يک رفتن شاه راگزارش بدهد . من مسئول ارتباط مستقيم باشاهرخ بودم وگزارش های لحظه به لحظه اورابه اطلاع تحريريه می رساندم که نويسندگان وخبرنگاران آن مانند اشباح بين ميز سردبيری وتلويزيون مصطفی درگردش بودند . شک نبود که "شاه" می رود. روزقبل رحمان هاتفی رابه "شورای انقلاب" خوانده بودند و رئيس شورا به او گفته بود : "توافق شده شاه بدون خونريزی برود. ما روزنامه هارابه همکاری دعوت می کنيم. "عين اين سخنان راساعتی بعد آخرين رئيس ساواک هم به سردبيرکيهان گفت. رحمان از او پرسيد: "ارتش؟" او جواب داد: "توافق همه جانبه است."

اين اخبار می گفت "شاه" می رود. اماهيچکس باورنمی کرد. ارتش و ساواک هنوز با قدرت تمام حضورداشتند ورفتن "شاه" راسخت می شد باورکرد و بازگشت سريعش راآسان. ازصبح آن روز بحث در "ميزسردبيری" ادامه داشت. تاروز قبل از آن با توافق سردبيری اطلاعات، هنوز از شاه به فعل جمع نام برده می شد: " گفتند ... رفتند ...." و همين دستاورد بزرگی بود که "اوامرمطاع ملوکانه" به فعل جمع تنزل پيداکرده بود. اما امروز اگر شاه می رفت، هنوز بايد از فعل جمع استفاده می کرديم؟ رحمان لحظه ای انديشيد و جواب داد: " نه . در اين رفتن بازگشتی نيست. شاه مرد." و از من خواست باهيات سردبيری اطلاعات هماهنگ کنم. قرارمان اين بود که در مباحث اساسی دو روزنامه اصلی کشور به يک شيوه عمل کنند که خطر دامن گير يک روزنامه نشود. من تلفنی با محمد شمس معاون زنده ياد غلامحسين صالحيار صحبت کردم و موضوع رادرميان گذاشتم.

بعدازچندتماس تلفنی قرار شد:1 ـ تا خروج قطعی شاه صبرکنيم 2 ـ تيتر "شاه رفت" رابا حروف ۸۴ سياه به عنوان تيتر يک روزنامه به چاپ برسانيم توافقی که دقيقا انجام شد. نمی دانم چرا استاد صالحيار در سال های پايانی عمرخود، درمصاحبه ای گفت:"من تيترزدم: شاه رفت ..." گمانم زمان حوادث را از خاطر او زدوده بود .بعد از اين توافق من به تلفن چسبيده بودم و آنچه راشاهرخ گزارش می داد باصدای بلند تکرار می کردم. پرويز آذری قوی ترين وعجيب ترين صفحه بند دنيا به قهرمان های مارکز می ماند، از وقتی که از زندان شاه آزاد شده بود، اين لحظه را انتظار می کشيد . حالا تيتر ۸۴ سياه "شاه رفت" توی کشويش بود. سيگارش را می جوييد و راه می رفت. گاه می آمد ودست روی شانه من می گذاشت. چشمان سبز رحمان درخشش عجيبی داشت. هیچ کدام ازنويسندگان و خبرنگاران بزرگ ترين روزنامه ايران که آن روزها در تيراژ ۷۰۰هزارتايی منتشرمی شد، نمی دانستيم اعلام خبر "شاه رفت" که انتظارش رامی کشيديم، به معنای پايان عمرحرفه ای همه ما، زندان و شکنجه است. از آن جمع ۱۱۰نفره اکنون فقط يک نفر درکيهان مانده، و بقيه سرنوشت های شگفت يافته اند که موضوع کتابی است.

سر انجام شاهرخ بی تاب ازآن سوی خط گفت:ـ هوشنگ، هوشنگ، شاه رفت. باور نمی کردم.ـ خودت ديدی؟ـ خودم ديدم. شاه رفت .گوشی راگذاشتم وباصدای بلند گفتم:ـ شاه رفت .تحريريه کيهان درسروری بی پايان فرورفت که باصفحه اول روزنامه به خيابان ها رسيد وجشن بزرک "شاه رفت" را بپا کرد .
وقتی د ر د ا د گاه ۶ دقيقه ای حجت السلام نيری ايستاده بودم وکيفرخواست خودرامی شنيد م که مرامستحق اعدام دانسته بود ، هنگا م قرائت ماده سوم کيفرخواست: " همکاری باروزنامه کيهان زمان طاغوت ... " همه اين لحظات ازمقابل چشمانم گذشت ، به دستان فربه " قاضی القضات " نگاه کردم وازخود پرسيدم:ـ شاه رفت ؟

۲۶ سال پيش در چنين روزی "محمدرضاشاه پهلوی" از ايران رفت. بعدها وقتی درسفری به مصر همراه باگروهی ازمقبره او ديدن کرديم، دلم برای وارث تاريخ شاهنشاهی ايران گرفت که جايی چنين کوچک درکنار مقبره سلاطين مصر داشت. و ديرتر هنگامی که مصاحبه هايش را بدون عينک ايدئولوژی خواندم، دريافتم که او هم به سبک خودعاشق ايران بود ، اما وقتی اين عشق ثمره نفرت می داد که "شاه" ايران می خواست همه بی پرسش و انديشه به اين سبک گردن بگذارند.و سرانجام" محمد رضا شاه پهلوی رفت، اما ميراث "شاه" با قی ماند. در روز رفتن او انبوهی که در خيابانها رفتن "شاه" را جشن گرفته بودند، شاهان کوچکی بودند که در رفتن " شاه بزرگ" پا يکوبی می کردند. تخت نشين شاهی رفت و ريشه شاهی ماند.اند کی بيشتر نپائيد که هزاران شاه با هوادران خرد و کلان خود ظاهر شدند. هر کس حرف خود را "امر" و نظرش را "مطاع" دانست و هيچکس حاضر نشد به حرف د يگری گوش کند. ميراث شوم شاهی از قلب ها سر بر آ ورد و هزاران " شاهک" بجای شاه رفته به نبرد با يکديگر پر داختند. همه بساط شاهی به نام "انقلا ب" زند ه شد و همه استبداد دير سال زير پوشش "خلق" و" مردم" و "امت" جان تازه گرفت. يک سر استبداد کوبيده شد و هزار سر تازه برآمد. و در اين هياهوی غريب، هيچکس صدای پير مرد "بازرگان" را نشيند که: گفت ـ دشمن ما استبداد است ...

استبداد نوزايي که ارابه اش "بازرگان" را کنار زد و از روی اجساد خونين همان هايی که روز "شاه رفت" در خيابانها می رقصيدند، گذشت. و هنوز اين ارابه درگذر است و تا هر کدام از ما "شاهکی" هستيم، چهار چرخ تهمت، شکنجه ، زندان و اعدام که ارابه استبداد را می برد، از رفتن نحو اهد ماند.درآ ينه روزگار نيک بنگريم، اين استبداد هو لناک ماست که بر می آيد و صاحبان قدرت را در هر لباس و طايفه تسخير می کند و به هيئت مستبدی تاره د ر می آورد. و مستبد ان که اين همه دشنامشان می دهيم و سرمايه های ملی را هزينه می کنيم تا از ميانشان بر داريم، جز "ما" نيستند. تا وقتی سخن يک ديگر را نمی شنويم، خود را قطب جهان می دانيم، مرگ مخالف را می طلبيم و هرکه را مانند ما سخن نگفت به تهمت و افترا و گلوله به مسلخ می بريم، شاهان کوچکی هستيم که اگر زمانه ما را بر تخت بنشاند قبای استبداد خواهيم پوشيد و شمشير جلاد را تيزتر خواهيم کرد.
۲۶ سال پيش در چنين روزی محمد رضا شاه پهلوی رفت، اما "شاه" نرفت.و تا "شاه" نرود، سرزمين ايران بر زخم های کهنه و مهلک خود مرهمی نخواهد ديد.

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Cloob :: Mohandes :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

۱۳۸۳/۱۰/۲۲


از سايت مقالات كوروش عرفاني

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Cloob :: Mohandes :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

۱۳۸۳/۰۹/۱۹

عکسهاي ۱۶ آ ذر ۱۳۸۳

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Cloob :: Mohandes :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

۱۳۸۳/۰۹/۱۷

دختري‌ 16 ساله‌ به‌ نام‌ آرزو
اعتماد : «آرزو»، دختر 16 ساله‌يي‌ است‌ كه‌ در يك‌ ساختمان‌ نيمه‌كاره‌ در ميرداماد همراه‌ با يك‌ پسر جوان‌ دستگير شده‌ و اكنون‌ در كانون‌ اصلاح‌ و تربيت‌ نگهداري‌ مي‌شود.
اين‌ دختر با چادري‌ پاره‌ و چهره‌يي‌ مضطرب‌ در حالي‌كه‌ گريه‌ مي‌كرد در بازجويي‌ گفت‌: رفته‌ بودم‌ از اين‌ پسر براي‌ مادر معتادم‌ ترياك‌ بخرم‌. او هم‌ مرا مثل‌ دو دفعه‌ قبل‌ به‌ منزل‌شان‌ برد تا ترياك‌ به‌ من‌ بدهد. چند دقيقه‌ بعد مامورها آمدند و ما را دستگير كردند.
آرزو گفت‌: پدرم‌ پس‌ از ازدواج‌ با زن‌ ديگري‌ من‌ و مادرم‌ و سه‌ برادر كوچكم‌ را ترك‌ كرده‌ و رفته‌ است‌.به‌ گزارش‌ خبرنگار ايسنا، براي‌ آرزو ابتدا پرونده‌يي‌ تشكيل‌ مي‌شود و اتهامش‌ را رابطه‌ نامشروع‌ مي‌نويسند، اما اين‌ اتهام‌ رد مي‌شود و درباره‌ اين‌ دختر 16 ساله‌ پرونده‌يي‌ به‌ اتهام‌ حمل‌ مواد مخدر تشكيل‌ مي‌دهند. اكنون‌ براي‌ آرزو قرار كفالت‌ از طرف‌ بازپرس‌ صادر شده‌ و در كانون‌ اصلاح‌ و تربيت‌ نگهداري‌ مي‌شود.
آيا دست‌ياري‌ دهنده‌يي‌ براي‌ حمايت‌ از اين‌ كودكان‌ و نوجوانان‌ بي‌پناه‌ و مادران‌ بي‌سرپرست‌ آنها وجود دارد؟

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Cloob :: Mohandes :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

۱۳۸۳/۰۹/۱۰

قطعه 33 بهشت زهرا: يادگاران ويران
در گوشه جنوب شرقي قطعه33 در بهشت زهرا دو سنگ قبر پشت سر هم خود نمايي مي‌كند. تازه شسته شده و تميز. گويي دوستي، آشنايي و يا دلداري به تازگي ها از آنجا عبور كرده است. با خود مي‌گويم:" اين همه قبر پيدا و پنهان، آيا فقط همين يكي دو تا بازمانده را دارند؟" و بعد هم سنگي سبز با رگه‌هايي نارنجي : شهيد شادروان خسرو گلسرخي و کمي آنسوتر کرامت دانشيان
از راه ‌باريكه سيماني بين قبرها رد مي‌شوم. سعي مي‌كنم پاهاي بزرگم را روي همين راه باريكه‌اي بگذارم كه حالا ديگر تفاوتي با خاك پاشيده بر قبرها ندارد.رديف‌هايي از قبرها را پشت سر مي‌گذارم.بسياري‌‌شان سنگ ندارند‍‌‘نامي و نشاني هم . پوشش سيماني‌اي كه بسيار ناشيانه و با عجله به جاي سنگ قبر روي تعدادي از آنها پهن شده ‘ شكسته و جدا شده است. به راحتي مي‌تواني از راه‌باريكه ميان قبرها پا را روي قبر بگذاري بي‌آنكه بداني كيست زير پايت؟روي برخي از آنها را علف‌هاي هرز پوشانده است.اگر هنوز نام و نشان و دليل مرگ بعضي‌شان مانده باشد، حالا ديگر اين علف‌هاي هرز نمي‌گذارند،که براحتي ببيني‌شان. بايد خم شوي و علف‌ها را كنار بزني. در زير علف‌ها نام‌ها پشت سر هم از مقابل چشمانم رد مي‌شوند"... مجاهد شهيد... رفيق شهيد... مسلمان مبارز و..."در حاليكه به جستجو ادامه مي‌دهم ،مرد جواني كه 35 ساله به نظر مي رسدبا تعجب و چهره اي پر از سوال از خياباني كه قطعه 33 را از ديگر قطعات جدا مي‌كند رد مي‌شود وازمن مي‌پرسد:"آقا ! ببخشيد ‘ اينجا چيست؟"
مي‌گويم:" قطعه 33 بهشت زهرا"
پس چرا اينطوري است؟
نگاهي به اطراف مي‌كنم،درقطعه‌هاي ديگر همه جا درخت و گل و سبزه و آباداني است بر روي قبرها.
به زن پوشيده در چادري كه كنارش ايستاده نگاه ميكنم و مي‌گويم:"كساني اينجا در خاكند كه خيلي‌ها را خوش نمي‌آيد."
مرد و زن اين را كه مي‌شنوند دست هم را مي‌گيرند و بدون اينكه بخواهند حس كنجكاوي خود را بيش از اين ارضاء كنند به تندي عرض خيابان آمده را بازميگردند و در درخت‌ها و نشانه‌هاي بسياري كه براي مردگان قطعه‌های دیگر گذاشته‌اند، گم مي‌شوند.
قطعه 33 بهشت زهرا محل دفن بسياري از مبارزان سال‌هاي مقاومت ‘ گذشت و ايثار و سال‌هاي آرزوهاي بزرگ و دست نيافتني است. آرزوهايي زلال و پاك. سال‌هاي رژيم پهلوي. اين قطعه نزديك در ورودي شرقي وغسالخانه بهشت زهرا است. پنج ريف بلوك سيماني دور تا دور آن را احاطه كرده است. شايد سازندگان اين ديوار سيماني بر اين باور بوده اند كه اين قطعه بايد حفظ شود از گزند آشنايان ‘ دوستان و علاقه‌مندان. شايد هم براي چيزي ديگر. راستی ، از دوستان وعلاقه‌مندان چه گزنذي مي‌رسد جز گرامي داشتن يادي و بيان خاطره‌اي و ريختن اشكي.
با اين همه اين روزها به راحتي مي‌توان از يكي دو راه بريده شده از ميان اين ديواره سيماني وارد قطعه 33 شد. سرزميني بي‌صاحب و رها شده به امان خدا. برهوتي در ميان آن همه سبزي و آباداني . باد كه مي‌وزد ،طوفاني از گرد و خاك به هوا بلند مي شود و شاخه‌هاي خشك علف‌هاي هرز و خار را روي سنگ‌هاي پيدا و پنهان قبرها مي‌دواند. جاي جاي اين قطعه مستطيل شكل ، شيشه‌هاي شكسته، تكه‌هاي آهن زنگ زده و پلاستيك ريخته شده است.چند ماه پيش گفته شد كه شهرداري بهشت زهرا مي‌خواهد اين قطعه را تخريب كند. اما اعتراض تعدادي از فعالان سياسي و فرهنگي داخل و خارج كشورو نامه‌هايي كه براي حفظ محل دفن شهداي راه آزادي دست نيافتني ملت ايران ، نوشتند، موجب شد تا اعلام كنند: "تصميم بر مرمت دارند نه تخريب."
سوز سردي به همراه گرد و خاك به صورتم مي‌خورد و به چشم‌‌هايم هجوم مي‌برد.آخرين هفته آبان ماه(1383) است. رديف قبرهاي شكسته شده و نامشخص را يكي يكي پشت سر مي‌گذارم.بعضي از سنگ قبرها وسيمان‌هاي ريخته شده به عنوان سنگ قبر به‌گونه‌اي شكسته شده كه به نظر مي‌رسد كسي با پتك بر آنها كوفته است. پتك كين. از چه چيز و چه كسي ؟شايد...
"آرامگاه شهيد... كريمي" . سنگ شكسته و مشتي سيمان روي نام و محل شهادت و نام سازماني كه به آن تعلق داشته، ريخته شده است. با خود مي‌گويم:"براي محو تاريخ سيمان هم خوب چيزي است ."
از نوع شكسته‌شدن سنگ قبرها به نظر مي‌رسد به كسي پتكي داده اند و گفته‌اند روي هر سنگ قبري که آرم و يا شكلي ديدي كه چيزي از آن سر در نياوردي آن را خرد كن.و او نيز چنين كرده است. پتك به دست زنگي نادان...
بعضي از نوشته‌هاي روي قبرها به صورت رمز و كنايه و اشاره است.براي بازماندگان اندك ،كه فقط خودشان بدانند وبس كه عزيزانشان كجايند. تا مصون بماند از گزند آن زنگي پتك به دست. با اين همه خوب اگر بگردي نام‌هايي را مي‌تواني بخواني كه تو را براي چند لحظه‌اي با خود ببرد به گذشته . يادي كه با افسوس و تر شدن چشم؛ تو را به سنگ قبر بعدي برساند." شهيد علي اصغر منتضر حقيقي . 1327-1351" . "شهيد محمود شامخي،فرزند جواد ،متولد 1326 كه تحت شكنجه در زندان ستم شاهي در سال 1351 به شهادت رسيد". اين يكي سالمتر ماند‌ه از گزند آن پتك. "مسلمان مبارز كامران صنيعي ، دانشجوي پلي تكنيك‘ فرزند ناصر ‘ متولد1321 كه در 22/12/53 دستگير و در 28 فروردين 54 زير شكنجه به شهادت رسيد." ... " رفيق شهيد خشايار سنجري كه در 28/1/54 به شهادت رسيد. عضو چريك‌هاي فدايي خلق."خودم را از قبري به قبر ديگر واز ريفي به رديف ديگر مي‌كشانم.نام‌ها يكي يكي از مقابلم مي‌گذرند: "بيژن جزني ‘ كاظم ذوالانوارد...". مسير را گم مي‌كنم. تا چند ريف نامي از شهيد و مبارز و شكنجه نيست. دوباره شروع مي‌شود:" مسلمان مبارز محمد صادق اميدوار‘ فرزند جعفر ‘ متولد 1324 ، شهادت در زير شكنجه در 28/1/54". "مجاهد شهيد ... خدارحمي(اسم كوچكش با پتك خرد شده و ناخوانا است) برسنگ مزارش نوشته‌اند :"وابسته به سازمان مجاهدين خلق كه در راه تحقق جامعه بي‌طبقه توحيدي ، در دوران سياه خفقان و ديكتاتوري قهرمانه به شهادت رسيد."دو سنگ قبر به نام او ديده مي‌شود. يكي سالم و يكي شكسته شده. چهار و يا پنج سنگ قبر نيز به نام يك نفر ديگر وجود داشت. سنگ قبر كه نه، نوشته‌اي با خطي كه اضطراب از آن موج مي‌زند؛ بر تكه فلزي كاشته بر بالاي قبر. هر كدام در گوشه‌اي و با فاصله‌اي از هم: " ماشاءالله سيف"
در گوشه جنوب شرقي قطعه 33 دو سنگ پشت سر هم خود نمايي مي‌كند. تازه شسته شده و تميز. گويي دوستي ،آشنايي و يا دلداري به تازگي ها از آنجا عبور كرده است. با خود مي‌گويم:" اين همه قبر پيدا و پنهان ، آيا فقط همين يكي دو تا بازمانده را دارند؟"
وبعد هم
سنگي سبز با رگه‌هايي نارنجي :
"شهيد شادروان
خسرو گلسرخي
شاعر و نويسنده خلق ايران
تولد دوم بهمن 1322 و شهادت 29/11/1352
شناسنامه من جز عشق به مردم چيزي ديگر نيست
من خونم را به توده‌هاي گرسنه و پابرهنه تقديم مي‌كنم
خون ما پيراهن كارگران‘ خون ما پيراهن دهقانان
خون ما پيراهن سربازان ‘ خون ما پرچم خاك ماست"
و زير پايش سنگي ديگر با سنگ نوشته‌اي ديگر:
"دريغا! شير آهن كوه مردا
كه تو بودي
كرامت دانشيان
فرزند پرويز: 10/7/25 – 29/11/52
رديف 84 شماره 18"
خورشيد در ميان شاخ و برگ درختان قطعات سر سبز بهشت زهرا در غرب ، غروب مي‌كرد. سايه‌هاي درختان آن قطعات حالا ديگر آنقدر بلند شده بود كه خود را بر اين مردگان فراموش شده ارزاني كند.
موبايل‌ام زنگ مي‌زند:
-كجايي؟
-قطعه33 بهشت زهرا
با عجله و نگراني مي‌گويد:" زود بيا !بيش از اين آنجا نمان که خطرناك است. مواظب باش كسي تو را نبيند."

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Cloob :: Mohandes :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

۱۳۸۳/۰۸/۲۳

مردی از قبيله گمشده، هوشنگ اسدی
او با آواز ام کلثوم به خاک می رود و آخرين غول های قرن "آرمان" به او لبخند می زنند. کاسترو و ماندلا در "آستانه"اند و ديگر کسی از نسل افسانه ای که جهان را ديگر می خواست، باقی نمي ماند.پيچيده در پرچم بی وطن، بر آواز جاری ام کلثوم، اورامی بردند، و مردمانش می گريستند، کودکان خود را به،هيئت او در می آوردند و برای فردا بوسه می فرستادند. نامی از ميان نام ها، ستاره ای از آخرين ستاره ها، غولی از پايان عصر غول ها، از آخرين يادگارهای قرن انقلاب و آرمان به خاک رفت و "اوباش" از شادی لبخند می زدند.

قرن بيستم که نسل ما در ميانه آن برآمد ، آسمانی از ستاره ـ به اشاره سياوش کسرايی ـ و قبيله ای ازغول های زيبا ـ به تعبير احمدشاملو ـ داشت. زنان و مردانی از ايران تا روسيه، از کوبا تا کنگو، از شيلی تا آمريکا، از يونان تا مصر، از ايرلند تا نيکاراگوئه، از چين تا فلسطين.
نخستين انقلاب قرن از سرزمين زخمی من ـ فلات عشق و رنج، ايران ـ سر برآورد و با ستارخان و حيدرعمواوغلو و خيابانی و...مردانی که درخون خفتند، زير پرچم بيگانه. سر فرود نياوردند و بذری را پاشيدند که از آن هدايت و نيما، علوی و چوبک، شاملو و فروغ و کسرايی... سر برآوردند. اندکی دورتر لنين و تروتسکی و رزالوکزامبورگ، دنيای بهتری را نويد دادند. در کوبا مردان کاسترو از کوه ها فرودآمدند و پرچم چه گوارا را برافراشتند. لومومبا درنيمه شبی به پای چوبه اعدام رفت و آزادی افريقای سياه را فرياد زد. درشيلی سالوادور آلنده مقابل تانک های کودتا ايستاد و به پيشانی خودشليک کرد و ويکتور خارا فرياد او را با زخمه های ساز خود به همه جهان برد.
مارتين لوترکينگ در آمريکا پرچم برزمين افتاده تام پين را به دست گرفت و ميليون ها سياه پوست را به ميهمانی فردا دعوت کرد. دريونان سرود مقاومت را تئودوراکيس سرود و تاپايان عصر سرهنگ ها رفت. درعصر انقلاب، ناصرتوده های عرب را به حرکت درآورد و آواز ابدی ام کلثوم آن ها را به هم پيوند زد. در ايرلند بابی ساندز مرگ را به سرود پيروزی تبديل کرد و همرزمانش درنيکاراگوئه چريکی را از زندان به کاخ رياست جمهوری بردند. مردمان سرزمين پهناور چين بزرگ ترين پياده روی قرن را به دنبال مائو ترتيب دادند و ازفلسطين که ميهن مردمانش را ربوده بودند، فريادی برخاست که جهان رافتح کرد.
"ابوعمار" پشت سکوی سازمان ملل ايستاد، در دستش شاخه زيتون به نشانه صلح و در دستی اسلحه ای برای نبرد و فرياد زد:ما با زيتون صلح آمده ايم، اگر از ما دريغ شود، سلاح برخواهيم گرفت . ...و چنين شد. ليلا خالد با دو چشم جادویی که از پشت نقاب پيدا بود، جهان را به حيرت واداشت. چريک های فلسطينی افسانه شدند، شعر مقاومت در فلسطين شکفت و يک مشت خاک برای مردمانی دربه در را از جهان زور و زر طلب کرد. در قلب اين خيزش مردی ايستاده بود کوتاه قامت، زشت چهره و زيبا.غولی ازغول های قرن. ستاره ای ازستارگان آسمان. آسمانی چندان پر ستاره که سياوش به سرودش آورد وبه شعار مقاومت بدلش ساخت: ـ هرشب ستاره ای به زمين می کشند و باز ـ اين آسمان غمزده غرق ستاره هاست

آخرين غول ها، خاموش می شوند. ستاره ها يکايک فرود می آیند. قبيله زنان و مردان آرمانی رفته رفته گم می شوند و قرن "آرمان" به قرن "اوباش" تحويل می شود. او بر آواز ام کلثوم به خاک می رود و آخرين غول های قرن "آرمان" به او لبخند می زنند. کاسترو و ماندلا در "آستانه"اند و ديگر کسی از نسل افسانه ای که جهان را ديگر می خواست، باقی نمی ماند. قرن شاعران بزرگ، آراگون و ريتسوس و نرودا، قرن غول های صحنه، براندو و سوفيالورن و پل نيومن، قرن رهبران فرهيخته، قرنی که درهند اينديراگاندی بود و در آمريکا جان کندی. قرنی که حتی معروف ترين تروريست آن "کارلوس" هم آرمانی داشت و دنيا را بهتر می خواست. و جهان می ماند با مامور دست هشتم ک .گ .ب که برجای لنين نشسته، عربده کشی که جانشين آبراهام لينکن است، و... از اين دست بسيارند بر اين خاک پهناور... و ما مردمانی که جهار دهه پيش رهايی جهان را نزديک می ديديم و امروز به رفتن او می نگريم.

اوباش او را "عرب تروريست" می خوانند، هفت تيرکش کاخ سفيد از رفتنش لبخند شادی می زند و مردمان بی وطنش درخيابان ها با نام او می گريند. او می رود . نامی از نام ها. ستاره ای ازستارگان. غولی ازغول ها، مردی از قبيله گمشده:ـ ياسرعرفات و ما "همچنان می شماريم شب را و روز را. هنوز را..."

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Cloob :: Mohandes :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

۱۳۸۳/۰۸/۲۱

جان خسته ای به خاک افتاد



جهان مردي را که سمبل چهل سال مبارزه، آرمان و آلام فلسطينيان و همچنين يار بزرگ مقاومت ايران بود را از دست داد.

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Cloob :: Mohandes :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed